تبلیغات
معبر ندای وظیفه - نگاه چمران به ماست ...
 
نوشته شده توسط : بی سیم چی

این ماجرا واقعیست...

یه وقتایی زندگی به آدم فشار میاره. نه خود زندگی بیشتر افرادی که تو این زندگی هستند. مخصوصاً اگر آدمی باشی که کل زندگیت رو برا یه هدفی تو یک راهی دویده باشی و تا تونستی باشند آدمای توی اون راه جلوی پاهات سنگ انداخته باشند و از پشت خنجر زده باشند.

این اتفاق برا منم افتاد. کل جوونیم رو توی بسیج و سپاه جاهای فرهنگی گذروندم به امیدی که برای این انقلابکاری کرده باشم تا فردا روز قیامت چشمم تو چشم شهیدی افتاد خجل نباشم. اما تو همین راه تا تونستند خنجرزدند. تا تونستند سنگ جلوی پا انداختن. نه غریبه ها نه. بیشتر همون هایی که تو همین راه بودند که البته فقط جسمشون تو این راه بود و روحشون تو صفا و سیتی.

اینقدر که بهم فشار اومده بود و خیانت دیده بودم و ریای بقیه رو دیده بودم از همه بیزار شده بودم. گفتم دیگه بسه تا همینجاش هم زیادی اومدم. شمارو بخیر و مارو به سلامت. از دفتر امام جمعه و بسیج و سپاه و ... همه جا خودمو کشیدم کنار و گفتم من دیگه هیچی برام مهم نیست.

روز اول، روز دوم، روز سوم رسید و شب در عالم خواب دیدم یه نفر با کلاه، عینک و لباس نظامی شهید چمران داره نگاهم میکنه. خوب که دقت کردم دیدم آقا مصطفی داره نگاهم می کنه. نگاهش پر بود از توقع و ناراحتی. تا اومدم حرفی بزنم روش رو برگردوند و رفت. هرچی دویدم دورتر می شد. هی داد زدم آقا مصطفی، آقا مصطفی... اما اون رفت. خسته شدم و وایسادم. دیدم یه رزمنده بسیجی داره بهم میخنده. رفتم جلو باهم کلی حرف زدیم که یادم نیست چی گفتیم. اما حرف آخرش یادمه که گفت : فلانی بخاطر ما برگرد.

نگاه چمران به ماست ...

تا این رو گفت صدای الله اکبر به گوشم خورد. یدفه از خواب پریدم دیدم اذون صبح شده و صدای مؤذن میاد. مو به تنم سیخ شده بود. تازه فهمیده بودم چه اشتباهیی کرده بودم. تازه فهمیده بودم چمران ها از همه چیزشون گذشتند تا ما ها از این راه نگذریم اما حالا بخاطر چندتا آدم ریاکار دارم از همه جا خودم رو عقب می کشم.

و چند وقت بعد معبر سایبری فندرسک شروع به فعالیت کرد. آقا مصطفی بازهم بیا و مارا از این منجلاب ریا و غرور و خیانت بیرون کش. اینجا گاهی زمین دلتنگ چمران ها می شود. مدتی است در های شهادت را بسته اند. اینجا فرشته گان لیاقت شهادت را احتکار کرده اند. روزگار گرانی انسانیت است. نمیدانیم امروز در همان راهیهستیم که فردا خواهیم بود یا فردا در راهی هستیم که امروز نخواهیم بود. فقط بگویم انسان بودن سخت است باور کن. هدف را گم کرده ایم و به گمانمان دین هدف نهایی ماست. غافلیم از اینکه دین فقط راهیستبرای رسیدن به معبود. معبودی که برای دور زدن عقایدمان آنرا پشت دین پنهان می کنیم. آری اینجا دوران گرانیست. بیا و خریدار ما بی دلان باش...

تقدیم به روح پرفتوح شهید دکتر مصطفی چمران صلوات...

پ,ن : خیلی وقت ها از خودم بدم میاد. وقتی کارهای که انجام میدم رو خوب نگاه می کنم می بینم چقدر با چیزهایی که شهدا می خوان فاصله دارم. اصلا فکر نمی کردم یه روز یه شهید بیاد بخواب من نالایق. این نشون میده شهدا به ماها نظر لطف دارن اما کارهامون اینقدر زشت و بد هست که گاهی اونها مجبور میشن برا برگردوندن ما بیان به خواب ما. اما بازم بر نمی گردیم. خودمو میگم نه شما من فقط ادای برگشته هارو در میارم وگرنه حال و روزما این نبود. جسم من برگشته و باطنم در گمراهیست...




:: مرتبط با: اسلام ناب محمدی , شهدا جنگ تحمیلی ,
تاریخ انتشار : سه شنبه 1393/04/24 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://joleenstelzer.wordpress.com/ چهارشنبه 1396/03/3 ساعت 18 و 44 دقیقه و 40 ثانیه
This paragraph provides clear idea for the new people of
blogging, that in fact how to do blogging.
BHW جمعه 1396/01/11 ساعت 09 و 26 دقیقه و 55 ثانیه
I simply could not leave your web site before suggesting that I extremely
enjoyed the usual information a person supply to your
visitors? Is gonna be back regularly to investigate
cross-check new posts
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر